فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ(101)
ترجمه آیت الله مکارم شیرازی
ما او [= ابراهيم] را به نوجواني بردبار و صبور بشارت داديم!
ترجمه آیت الله انصاری
پس ما او را به پسري بردبار مژده داديم.
ترجمه دکتر فولادوند
پس او را به پسرى بردبار مژده داديم.
تفسیر نمونه
101فَبَشَّرْناهُ بِغُلام حَلِیم
102فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَرى فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرِینَ
103فَلَمّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ
104وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهِیمُ
105قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا إِنّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
106إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ
107وَ فَدَیْناهُ بِذِبْح عَظِیم
108وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ
109سَلامٌ عَلى إِبْراهِیمَ
110کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
ترجمه:
101 ـ ما او را به نوجوانى بردبار و صبور بشارت دادیم.
102 ـ هنگامى که با او به مقام سعى و کوشش رسید، گفت: پسرم! من در خواب دیدم که تو را ذبح مى کنم، نظر تو چیست ؟ گفت: پدرم! هر چه دستور دارى اجرا کن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت !
103 ـ هنگامى که هر دو تسلیم شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد،
104 ـ او را ندا دادیم که: اى ابراهیم!
105 ـ آن رؤیا را تحقق بخشیدى ! ما این گونه نیکوکاران را جزا مى دهیم.
106 ـ این مسلماً همان امتحان آشکار است!
107 ـ ما ذبح عظیمى را فداى او کردیم.
108 ـ و نام نیک او را در امت هاى بعد باقى نهادیم!
109 ـ سلام بر ابراهیم!
110 ـ این گونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم!
تفسیر:
ابراهیم در قربانگاه!
در آیات گذشته به اینجا رسیدیم که، ابراهیم(علیه السلام) بعد از اداى رسالت خویش در بابل از آنجا هجرت کرد، و نخستین تقاضایش از پروردگار این بود که: فرزند صالحى به او عطا فرماید; زیرا تا آن روز صاحب فرزندى نشده بود.
نخستین آیه مورد بحث سخن از اجابت این دعاى ابراهیم(علیه السلام) به میان آورده مى گوید: ما او را به نوجوانى حلیم، بردبار و پر استقامت بشارت دادیم (فَبَشَّرْناهُ بِغُلام حَلِیم).
در واقع سه بشارت در این جمله جمع شده است: بشارت تولد فرزندى پسر، و بشارت رسیدن او به سنین نوجوانى، و بشارت به صفت والاى حلم.
در تفسیر حَلِیم گفته اند: کسى است که در عین توانائى، در هیچ کارى قبل از وقتش شتاب نمى کند، و در کیفر مجرمان عجله اى به خرج نمى دهد.
روحى بزرگ دارد و بر احساسات خویش مسلط است.
راغب در مفردات مى گوید: حلم به معنى خویشتن دارى به هنگام هیجان غضب است، و از آنجا که این حالت از عقل و خرد ناشى مى شود گاه به معنى عقل و خرد نیز به کار رفته، و گر نه معنى حقیقى حلم همان است که در اول گفته شد، ضمناً از این توصیف استفاده مى شود که: خداوند بشارت بقاى این فرزند را تا زمانى داده که به سنى قابل توصیف به حلم برسد، و چنان که در آیات بعد خواهیم دید، او مقام حلیم بودن خود را به هنگام ماجراى ذبح نشان داد، همان گونه که ابراهیم(علیه السلام) نیز حلیم بودن خود را در آن هنگام، و هم در موقع آتش سوزى آشکار ساخت.
قابل توجه این که: واژه حلیم پانزده مرتبه در قرآن مجید استعمال شده، و غالباً وصفى است براى خداوند جز در دو مورد که توصیفى براى ابراهیم(علیه السلام) و فرزندش در کلام خدا آمده است، و در یک مورد که توصیفى است براى شعیب(علیه السلام) از زبان دیگران.
واژه غلام به عقیده بعضى: به هر کودکى قبل از رسیدن به سن جوانى گفته مى شود، و بعضى آن را به کودکى که از ده سال گذشته، و هنوز به سن بلوغ نرسیده است اطلاق کرده اند.
از تعبیرات مختلفى که در لغت عرب آمده مى توان استفاده کرد: غلام حد فاصل میان طفل (کودک) و شاب (جوان) است که در زبان فارسى از آن تعبیر به نوجوان مى کنیم.
* * *
سرانجام فرزند موعود ابراهیم(علیه السلام) طبق بشارت الهى، متولد شد، و قلب پدر
را که سال ها در انتظار فرزندى صالح بود، روشن ساخت، دوران طفولیت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانى رسید.
در اینجا قرآن مى گوید: هنگامى که با او به مقام سعى و کوشش رسید (فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ).
یعنى به مرحله اى رسید که مى توانست در مسائل مختلف زندگى همراه پدر تلاش و کوشش کند و او را یارى دهد.
بعضى، سَعى را در اینجا به معنى عبادت و کار براى خدا دانسته اند، البته سعى مفهوم وسیعى دارد که این معنى را نیز شامل مى شود ولى، منحصر به آن نیست، و تعبیر مَعَهُ (با پدرش) نشان مى دهد که منظور، معاونت پدر در امور زندگى است.
به هر حال، به گفته جمعى از مفسران: فرزند 13 ساله بود که ابراهیم(علیه السلام)خواب عجیب و شگفت انگیزى دید که بیانگر شروع یک آزمایش بزرگ دیگر در مورد این پیامبر عظیم الشأن است، در خواب دید از سوى خداوند به او دستور داده شد: فرزند یگانه اش را با دست خود قربانى کند و سر ببرد.
ابراهیم(علیه السلام) وحشت زده از خواب بیدار شد، مى دانست: خواب پیامبران واقعیت دارد و از القائات شیطانى به دور است، اما با این حال دو شب دیگر همان خواب تکرار شد که تأکیدى بود بر لزوم این امر و فوریت آن.
مى گویند: نخستین بار در شب ترویه (شب هشتم ماه ذى الحجه) این خواب را دید، و در شب هاى عرفه و عید قربان (نهم و دهم ذى الحجه) خواب تکرار گردید، لذا براى او کمترین شکى باقى نماند، که این فرمان قطعى خدا است.
ابراهیم(علیه السلام) که بارها از کوره داغ امتحان الهى سرافراز بیرون آمده بود، این بار نیز باید دل به دریا بزند، سر بر فرمان حق بگذارد، و فرزندى را که یک عمر در انتظارش بوده و اکنون نوجوانى برومند شده است، با دست خود سر ببرد!
ولى، باید قبل از هر چیز، فرزند را آماده این کار کند، رو به سوى او کرده گفت: فرزندم! من در خواب دیدم که باید تو را ذبح کنم، بنگر نظر تو چیست ؟! (قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَرى فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى).
فرزندش که نسخه اى از وجود پدر ایثارگر بود، و درس صبر و استقامت و ایمان را در همین عمر کوتاهش در مکتب او خوانده بود، با آغوش باز و از روى طیب خاطر از این فرمان الهى، استقبال کرد، با صراحت و قاطعیت گفت: پدرم هر دستورى به تو داده شده است اجرا کن (قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ).
و از ناحیه من فکر تو راحت باشد که: به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت (سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرِینَ).
این تعبیرات پدر و پسر، چقدر پر معنى است! و چه ریزه کارى هائى در آن نهفته است!.
از یکسو، پدر با صراحت مسأله ذبح را با فرزند 13 ساله مطرح مى کند، و از او نظرخواهى مى کند، براى او شخصیت مستقل، و آزادى اراده قائل مى شود، او هرگز نمى خواهد فرزندش را بفریبد، و کورکورانه به این میدان بزرگ امتحان دعوت کند، او مى خواهد فرزند، نیز در این پیکار بزرگ با نفس، شرکت جوید، و لذت تسلیم و رضا را همچون پدر بچشد!
از سوى دیگر، فرزند هم مى خواهد: پدر در عزم و تصمیمش راسخ باشد، نمى گوید مرا ذبح کن، بلکه مى گوید: هر مأموریتى دارى انجام ده، من تسلیم امر و فرمان او هستم، و مخصوصاً پدر را با خطاب یا أَبَتِ ! (اى پدر!) مخاطب مى سازد، تا نشان دهد این مسأله از عواطف فرزندى و پدرى سر سوزنى نمى کاهد، که فرمان خدا، حاکم بر همه چیز است.
و از سوى سوم، مراتب ادب را در پیشگاه پروردگار به عالى ترین وجهى نگه مى دارد، هرگز به نیروى ایمان و اراده و تصمیم خویش، تکیه نمى کند، بلکه بر مشیت خدا و اراده او تکیه مى نماید و با این عبارت از او توفیق پایمردى و استقامت مى طلبد.
و به این ترتیب، هم پدر و هم پسر، نخستین مرحله این آزمایش بزرگ را با پیروزى کامل مى گذرانند.
* * *
در این میان، چه ها گذشت؟ قرآن از شرح آن خوددارى کرده، و تنها روى نقاط حساس این ماجراى عجیب، انگشت مى گذارد.
بعضى نوشته اند: فرزند فداکار، براى این که: پدر را در انجام این مأموریت کمک کند، و هم از رنج و اندوه مادر بکاهد، هنگامى که او را به قربانگاه در میان کوه هاى خشک و سوزان سرزمین منى آورد، به پدر گفت: پدرم! ریسمان را محکم ببند، تا هنگام اجراى فرمان الهى، دست و پا نزنم، مى ترسم از پاداشم کاسته شود!
پدر جان! کارد را تیز کن و با سرعت بر گلویم بگذران، تا تحملش بر من (و بر تو) آسان تر باشد!
پدرم! قبلاً پیراهنم را از تن بیرون کن که به خون آلوده نشودچرا که بیم دارم چون مادرم آن را ببیند عنان صبر از کفش بیرون رود.
آن گاه افزود: سلامم را به مادرم برسان، و اگر مانعى ندیدى پیراهنم را برایش ببر، که باعث تسلى خاطر و تسکین دردهاى او است، چرا که بوى فرزندش را از آن خواهد یافت، و هر گاه دلتنگ شود، آن را در آغوش مى فشارد و سوز درونش را تخفیف خواهد داد.
لحظه هاى حساسى فرا رسید، فرمان الهى باید اجراء مى شد، ابراهیم(علیه السلام) که مقام تسلیم فرزند را دید او را در آغوش کشید، گونه هایش را بوسه داد، و هر دو در این لحظه، به گریه افتادند، گریه اى که بیانگر عواطف و مقدمه شوق لقاىِ خدا بود.
قرآن، همین اندازه، در عبارتى کوتاه و پر معنى، مى گوید: هنگامى که هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم جبین فرزند را بر خاک نهاد… (فَلَمّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ).(1)
باز قرآن اینجا را به اختصار برگزار کرده و به شنونده اجازه مى دهد، با امواج عواطفش، قصه را همچنان دنبال کند.
بعضى گفته اند: منظور از جمله تَلَّهُ لِلْجَبِینِ این بود، که پیشانى پسر را به پیشنهاد خودش بر خاک نهاد، مبادا چشمش در صورت فرزند، بیفتد، عواطف پدرى به هیجان در آید و مانع اجراى فرمان خدا شود!
به هر حال، ابراهیم(علیه السلام) صورت فرزند را بر خاک نهاد و کارد را به حرکت در آورد و با سرعت و قدرت بر گلوى فرزند کشید، در حالى که روحش در هیجان فرو رفته بود، و تنها عشق خدا بود که او را در مسیرش بى تردید پیش مى برد.
اما کارد برنده، بر گلوى لطیف فرزند، کمترین اثرى نگذارد!…
ابراهیم(علیه السلام) در حیرت فرو رفت، بار دیگر کارد را به حرکت در آورد، ولى باز کارگر نیفتاد، آرى ابراهیم خلیل (علیه السلام) مى گوید: بِبُر! اما خداوند جلیل فرمان مى دهد: نَبُر! و کارد تنها گوش بر فرمان او دارد.
* * *
اینجا است که قرآن با یک جمله کوتاه و پر معنى، به همه انتظارها پایان داده مى گوید: در این هنگام او را ندا دادیم که اى ابراهیم ! (وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهِیمُ).
* * *
آنچه را در خواب مأموریت یافتى انجام دادى (قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا).
ما این گونه نیکوکاران را جزا و پاداش مى دهیم (إِنّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ).
هم به آنها توفیق پیروزى در امتحان مى دهیم، و هم نمى گذاریم فرزند دلبندشان از دست برود، آرى، کسى که سر تا پا تسلیم فرمان ما است، و نیکى را به حد اعلاء رسانده، جز این پاداشى نخواهد داشت.
* * *
سپس مى افزاید: این مسلماً امتحان مهم و آشکارى است (إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ).
ذبح کردن فرزند با دست خود، آن هم فرزندى برومند و لایق، براى پدرى که یک عمر در انتظار چنین فرزندى بوده، کار ساده و آسانى نیست، چگونه مى توان دل از چنین فرزندى برکند؟ و از آن بالاتر با نهایت تسلیم و رضا، بى آن که خم به ابرو آورد به امتثال این فرمان بشتابد، و تمام مقدمات را تا آخرین مرحله انجام دهد، به طورى که از نظر آمادگى هاى روانى و عملى چیزى فروگذار نکند!
و از آن عجیب تر، تسلیم مطلق این نوجوان در برابر این فرمان بود، که با آغوش باز و با اطمینان خاطر به لطف پروردگار و تسلیم در برابر اراده او به استقبال ذبح شتافت.
لذا در بعضى از روایات آمده است: هنگامى که این کار انجام گرفت، جبرئیل (از روى اعجاب) صدا زد: اللّهُ اَکْبَر اللّهُ اَکْبَر!…
و فرزند ابراهیم صدا زد: لا اِلهَ اِلاَّ اللّه، وَ اللّهُ اَکْبَر!…
و پدر قهرمان فداکار نیز گفت: اللّهُ اَکْبَرُ وَ لِلّهِ الْحَمْد .(2)
و این شبیه تکبیراتى است که حجّاج روز عید قربان مى گویند.
* * *
اما براى این که: برنامه ابراهیم(علیه السلام) ناتمام نماند، و در پیشگاه خدا قربانى کرده باشد، و آرزوى ابراهیم(علیه السلام) برآورده شود، خداوند قوچى بزرگ، فرستاد تا به جاى فرزند قربانى کند و سنتى براى آیندگان در مراسم حج ، و سرزمین منى از خود بگذارد، چنان که قرآن مى گوید: ما ذبح عظیمى را فداى او کردیم (وَ فَدَیْناهُ بِذِبْح عَظِیم).
در این که: عظمت این ذبح از چه نظر بوده، از نظر جسمانى و ظاهرى؟ و یا از جهت این که: فداى فرزند ابراهیم(علیه السلام) شد؟ و یا از نظر این که: براى خدا و در راه خدا بود؟ و یا از این نظر که: این قربانى از سوى خدا براى ابراهیم(علیه السلام)فرستاده شد؟.
مفسران، گفتگوهاى فراوانى دارند، ولى هیچ مانعى ندارد که تمام این جهات در ذبح عظیم، جمع، و از دیدگاه هاى مختلف داراى عظمت باشد.
یکى از نشانه هاى عظمت این ذبح آن است که با گذشت زمان، سال به سال وسعت بیشترى یافته، و الآن در هر سال بیش از یک میلیون نفر به یاد آن ذبحِ عظیم قربانى مى کنند و خاطره اش را زنده نگه مى دارد.
فَدَیْنا از ماده فدا در اصل به معنى قرار دادن چیزى به عنوان بلاگردان و دفع ضرر، از شخص یا چیز دیگر است، لذا مالى را که براى آزاد کردن اسیر مى دهند فدیه مى گویند، و نیز کفاره اى را که بعضى از بیماران به جاى روزه مى دهند به این نام نامیده مى شود.
در این که این قوچ بزرگ، چگونه به ابراهیم(علیه السلام) داده شد، بسیارى معتقدند جبرئیل آورد، بعضى، نیز گفته اند: از دامنه کوه هاى منى سرازیر شد، هر چه بود به فرمان خدا و به اراده او بود.
* * *
خداوند تنها پیروزى ابراهیم(علیه السلام) را در این امتحان بزرگ در آن روز نستود، بلکه خاطره آن را جاویدان ساخت، چنان که در آیه بعد مى گوید: ما نام نیک ابراهیم را در امت هاى بعد باقى و برقرار ساختیم (وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ).
اسوه اى شد، براى همه آیندگان، و قدوه اى، براى تمام پاکبازان و عاشقان دلداده کوى دوست، و برنامه او را به صورت سنت حج در اعصار و قرون آینده، تا پایان جهان جاودان نمودیم او پدر پیامبران بزرگ، پدر امت اسلام و پیامبر اسلام بود.
* * *
سلام بر ابراهیم (آن بنده مخلص و پاکباز باد) (سَلامٌ عَلى إِبْراهِیمَ).
* * *
آرى، ما این گونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم (کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ).
پاداشى به عظمت دنیا، پاداشى جاودان در سراسر زمان، پاداشى درخور سلام و درود خداوند بزرگ!
جالب توجه این که: جمله کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ یک بار اینجا ذکر شده، و یک بار در چند آیه قبل، این تکرار حتماً نکته اى دارد.
ممکن است دلیلش این بوده باشد که در مرحله اول، خداوند پیروزى ابراهیم(علیه السلام) را در امتحان بزرگش، تصدیق مى کند، و کارنامه قبولى او را امضاء مى فرماید، این خود جزا و پاداش بزرگى است، و این مهمترین مژده اى بود که خداوند، به ابراهیم(علیه السلام) داد، سپس مسأله فدا کردن ذبح عظیم ، جاودان ماندن نام و سنت او و درود فرستادن خدا بر او را که سه موهبت بزرگ دیگر است مطرح کرده، و آن را به عنوان پاداش نیکوکاران معرفى مى کند.
* * *
نکته ها:
1 ـ ذبیح اللّه کیست؟
در این که کدام یک از فرزندان ابراهیم (اسماعیل یا اسحاق)(علیهم السلام) به قربانگاه برده شد، و لقب ذبیح اللّه یافت؟ در میان مفسران سخت گفتگو است، گروهى اسحاق (علیه السلام) را ذبیح مى دانند، و جمعى اسماعیل (علیه السلام) را، نظر اول را بسیارى از مفسران اهل سنت، و نظر دوم را مفسران شیعه برگزیده اند.
اما آنچه با ظواهر آیات مختلف قرآن هماهنگ است، این است که: ذبیح اسماعیل (علیه السلام) بوده است، زیرا:
اوّلاً: در یک جا مى خوانیم: وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیّاً مِنَ الصّالِحِیْنَ: ما او را بشارت به اسحاق دادیم که پیامبرى بود از صالحان .(3)
این تعبیر، به خوبى نشان مى دهد که خداوند بشارت به تولد اسحاق(علیه السلام) را بعد از این ماجرا و به خاطر فداکارى هاى ابراهیم(علیه السلام) به او داد، بنابراین ماجراى ذبح مربوط به او نبود.
به علاوه، هنگامى که خداوند نبوت کسى را بشارت مى دهد، مفهومش این است که زنده مى ماند، و این با مسأله ذبح در کودکى سازگار نیست.
ثانیاً: در آیه 71 سوره هود مى خوانیم: فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ: ما او را به تولد اسحاق بشارت دادیم و نیز به تولد یعقوب بعد از اسحاق .
این آیه نشان مى دهد که ابراهیم(علیه السلام) مطمئن بود، اسحاق(علیه السلام) مى ماند و فرزندى همچون یعقوب(علیه السلام) از او به وجود مى آید، بنابراین نوبتى براى ذبح باقى نخواهد ماند.
کسانى که ذبیح را اسحاق(علیه السلام) مى دانند در حقیقت این آیات را نادیده گرفته اند.
ثالثاً: روایات بسیارى در منابع اسلامى آمده است که: نشان مى دهد ذبیح اسماعیل(علیه السلام) بوده است، به عنوان نمونه:
در حدیث معتبرى از پیامبر گرامى(صلى الله علیه وآله) اسلام نقل شده: أَنَا ابْنُ الذَّبِیْحَیْنِ: من فرزند دو ذبیحم و منظور از دو ذبیح یکى پدرش عبداللّه است که عبدالمطلب جدّ پیامبر(صلى الله علیه وآله) نذر کرده بود او را براى خدا قربانى کند، سپس یکصد شتر به فرمان خدا فداء او قرار داد و داستانش مشهور است، و دیگر اسماعیل(علیه السلام) بود; زیرا مسلّم است که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) از فرزندان اسماعیل(علیه السلام)است، نه اسحاق(علیه السلام).(4)
در دعائى که از على(علیه السلام) از پیامبر گرامى(صلى الله علیه وآله) نقل شده مى خوانیم: یا مَنْ فَدا اِسْماعِیْلَ مِنَ الذِّبْحِ: اى کسى که فدائى براى ذبح اسماعیل قرار دادى .(5)
در احادیثى که از امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) نقل شده مى خوانیم: هنگامى که سؤال کردند: ذبیح که بود؟ فرمودند: اسماعیل .
در حدیثى که از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) نقل شده، نیز مى خوانیم: لَوْ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَیْئاً أَکْرَمَ مِنَ الضَّأْنِ لَفَدَى بِهِ إِسْمَاعِیلَ: اگر حیوانى بهتر از گوسفند پیدا مى شد آن را فدیه اسماعیل قرار مى داد .(6)
خلاصه، روایات در این زمینه بسیار است که اگر بخواهیم همه آنها را نقل کنیم، سخن به درازا مى کشد.(7)
در برابر این روایات فراوان، که هماهنگ با ظاهر آیات قرآن است، روایت شاذى بر ذبیح بودن اسحاق(علیه السلام) دلالت دارد که نه مى تواند مقابله با روایات گروه اول کند، و نه با ظاهر آیات قرآن هماهنگ است.
از همه اینها گذشته، این مسأله مسلّم است، کودکى را که ابراهیم(علیه السلام) با مادرش به فرمان خدا به مکّه آورد و در آنجا رها نمود، و سپس خانه کعبه را با کمک او ساخت، و طواف و سعى با او به جا آورد، اسماعیل(علیه السلام) بود، و این نشان مى دهد: ذبیح نیز اسماعیل(علیه السلام) بوده است; زیرا برنامه ذبح مکمل برنامه هاى فوق محسوب مى شده.
البته، آنچه از کتب عهد عتیق (تورات کنونى) بر مى آید این است که ذبیح، اسحاق(علیه السلام) بوده است.(8)
و از اینجا چنین به نظر مى رسد که: بعضى از روایات غیر معروف اسلامى که اسحاق(علیه السلام) را ذبیح معرفى مى کند، تحت تأثیر روایات اسرائیلى است، و احتمالاً از مجعولات یهود است، یهود چون از دودمان اسحاق (علیه السلام) بودند، مایل بودند این افتخار را از مسلمانان که پیامبرشان زاده اسماعیل(علیه السلام) بود سلب کنند، و براى خود ثبت نمایند، هر چند از طریق انکار واقعیات باشد!
به هر حال، آنچه براى ما از همه محکم تر است، ظواهر آیات قرآن است، که به خوبى نشان مى دهد: ذبیح اسماعیل(علیه السلام) بوده است، گر چه براى ما تفاوتى نمى کند: ذبیح اسماعیل(علیه السلام) باشد یا اسحاق(علیه السلام)، هر دو فرزند ابراهیم(علیه السلام) و پیامبر بزرگ خدا بودند، هدف روشن شدن این ماجراى تاریخى است.
* * *
2 ـ آیا ابراهیم مأمور به ذبح فرزند بود؟
از سؤالات مهم دیگرى که در این بحث، براى مفسران مطرح است، این است که: آیا ابراهیم(علیه السلام) راستى مأمور به ذبح فرزند بود، یا به مقدمات آن؟
اگر مأمور به ذبح بوده، چگونه پیش از انجام آن، این حکم الهى نسخ شد؟ در حالى که نسخ، قبل از عمل جایز نیست، و این معنى در علم اصول فقه اثبات شده است.
و اگر مأمور به مقدمات ذبح بوده است، این افتخار مهمى نخواهد بود.
و این که بعضى گفته اند: اهمیت مسأله از اینجا ناشى مى شود که: ابراهیم(علیه السلام) احتمال مى داد، بعد از انجام این مأموریت و فراهم کردن مقدمات، دستور به اصل ذبح داده شود، و امتحان بزرگ او همین جا بود، مطلب جالبى به نظر نمى رسد.
به عقیده ما این گفتگوها از اینجا ناشى مى شود که، میان اوامر امتحانى و غیر امتحانى فرق نگذاشته اند، امرى که به ابراهیم(علیه السلام) شد، یک امر امتحانى بود، مى دانیم: در اوامر امتحانى اراده جدى تعلق به اصل عمل نگرفته، بلکه هدف آن است: روشن شود شخص مورد آزمایش، تا چه اندازه آمادگى اطاعت فرمان دارد، و این در جائى است که شخص مورد آزمایش، از اسرار پشت پرده آگاه نیست.
و به این ترتیب، در اینجا نسخ واقع نشده است که در صحت آن قبل از عمل بحث و گفتگو شود.
و اگر مى بینیم، خداوند بعد از این ماجرا به ابراهیم(علیه السلام) مى گوید: قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا: خوابى را که دیده بودى تحقق بخشیدى ، به خاطر آن است که آنچه در توان داشت در زمینه ذبح فرزند دلبند، انجام داد، و آمادگى روحى خود را در این زمینه از هر جهت به اثبات رسانید، و از عهده این آزمایش به خوبى برآمد.
* * *
3 ـ چگونه خواب ابراهیم مى توانست حجت باشد؟
در مورد خواب و خواب دیدن سخن بسیار است که ما شرح مبسوطى از آن را در تفسیر سوره یوسف ، ذیل آیه 4 آوردیم.(9)
آنچه در اینجا لازم است به آن توجه شود این است که: چگونه ابراهیم(علیه السلام)خواب را حجت دانست و آن را معیار عمل خود قرار داد؟ در پاسخ این سؤال، گاه، گفته مى شود: خواب هاى انبیاء هرگز خواب شیطانى، یا مولود فعالیت قوه واهمه نیست، بلکه گوشه اى از برنامه نبوت و وحى آنها است.
و به تعبیر دیگر، ارتباط انبیاء با مصدر وحى، گاهى به صورت القاء به قلب است.
گاه، از طریق دیدن فرشته وحى.
گاه، از راه شنیدن امواج صوتى که به فرمان خدا ایجاد شده.
و گاه، از طریق خواب است.
و به این ترتیب، در خواب هاى آنها هیچ گونه خطا و اشتباهى رخ نمى دهد، و آنچه در خواب مى بینند، درست همانند چیزى است که در بیدارى مى بینند.
و گاه گفته مى شود: ابراهیم(علیه السلام) در حال بیدارى از طریق وحى آگاهى یافت که باید به خوابى که در زمینه ذبح مى بیند عمل کند.
و گاه گفته مى شود: قرائن مختلفى که در این خواب بود، و از جمله این که در سه شب متوالى عیناً تکرار شد، براى او علم و یقین ایجاد کرد که این یک مأموریت الهى است و نه غیر آن.
به هر حال، همه این تفسیرها ممکن است صحیح باشد و منافاتى با هم ندارد و مخالف ظواهر آیات نیز نمى باشد.
* * *
4 ـ وسوسه هاى شیطان در روح بزرگ ابراهیم اثر نگذاشت
از آنجا که امتحان ابراهیم(علیه السلام) یکى از بزرگترین امتحانات در طول تاریخ بود، امتحانى که هدفش این بود: قلب او را از مهر و عشق غیر خدا تهى کند، و عشق الهى را در سراسر آن پرتوافکن سازد، طبق بعضى از روایات، شیطان به دست و پا افتاد، کارى کند که ابراهیم(علیه السلام) از این میدان پیروزمند بیرون نیاید، گاه، به سراغ مادرش هاجر آمد، و به او گفت: مى دانى ابراهیم(علیه السلام) چه در نظر دارد؟ مى خواهد فرزندش را امروز سر ببرد!
هاجر گفت: برو سخن محال مگو که او مهربانتر از این است که فرزند خود را بکشد، اصولاً مگر در دنیا انسانى پیدا مى شود که فرزند خود را با دست خود ذبح کند؟
شیطان به وسوسه خود ادامه داد، گفت: او مدعى است خدا به او دستور داده.
هاجر گفت: اگر خدا دستور داده، باید اطاعت کند و جز رضا و تسلیم راهى نیست!!
گاهى، به سراغ فرزند آمد و به وسوسه او مشغول شد، از آن هم نتیجه اى نگرفت، چون اسماعیل(علیه السلام) را یک پارچه تسلیم و رضا یافت.
سرانجام، به سراغ پدر آمد گفت: ابراهیم! خوابى را که دیدى خواب شیطانى است! اطاعت شیطان مکن!
ابراهیم(علیه السلام) که در پرتو نور ایمان و نبوت او را شناخت، بر او فریاد زد دور شو اى دشمن خدا.(10)
در حدیث دیگرى آمده است: ابراهیم(علیه السلام) نخست به مشعر الحرام آمد تا پسر را قربانى کند، شیطان به دنبال او شتافت، او به محل جمره اولى آمد، شیطان به دنبال او آمد، ابراهیم(علیه السلام) هفت سنگ به او پرتاب کرد، هنگامى که به جمره دوم رسید، باز شیطان را مشاهده نمود، هفت سنگ دیگر بر او انداخت، تا به جمره عقبه آمد، هفت سنگ دیگر بر او زد (و او را براى همیشه از خود مأیوس ساخت).(11)
و این نشان مى دهد که وسوسه هاى شیاطین، در میدان هاى بزرگ امتحان، نه از یکسو، که از جهات مختلف صورت مى گیرد، هر زمان به رنگى، و از طریقى، مردان خدا باید ابراهیموار، شیاطین را در همه چهره ها بشناسند، و از هر طریق وارد شوند راه را بر آنها ببندند و سنگسارشان کنند، و چه درس بزرگى؟!
* * *
5 ـ فلسفه تکبیرات، در منى
مى دانیم، از دستورهائى که در مورد عید اضحى در روایات اسلامى آمده است، تکبیرات مخصوصى است که همه مسلمانان، چه آنها که در مراسم حج شرکت کرده اند و در منى هستند، و چه آنها که در سایر نقاط مى باشند، بعد از نمازها مى گویند، (منتهى کسانى که در منى باشند بعد از 15 نماز که نخستین آن نماز ظهر روز عید است، و کسانى که در غیر منى باشند بعد از 10 نماز تکرار مى کنند) و صورت تکبیرات چنین است:
اللّهُ اَکْبَرُ، اللّهُ اَکْبَرُ، لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ، وَ اللّهُ اَکْبَرُ، اللّهُ اَکْبَرُ، وَ لِلّهِ الْحَمْدُ، اللّهُ اَکْبَرُ عَلى ما هَدانا ، و هنگامى که این دستور را با حدیثى که سابقاً نقل کردیم مقایسه مى کنیم، مى بینیم در حقیقت این تکبیرات مجموعه اى است از تکبیرات جبرئیل ، اسماعیل (علیه السلام) و پدرش ابراهیم (علیه السلام) و چیزى افزون بر آن.
و به تعبیر دیگر، این تعبیرات خاطره پیروزى ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام)را در آن میدان بزرگ آزمایش، در نظرها زنده مى کند، و به همه مسلمانان چه در منى و چه در غیر منى الهام مى بخشد.
ضمناً، از روایات اسلامى معلوم مى شود: نام گذارى سرزمین منى به این اسم به خاطر آن است که ابراهیم(علیه السلام) هنگامى که به این سرزمین رسید و از عهده امتحان برآمد، جبرئیل به او گفت: هر چه مى خواهى از پروردگارت بخواه، او از خدا تمنى کرد: دستور دهد، به عنوان فداى فرزندش اسماعیل(علیه السلام)، قوچى را ذبح کند، و این تمناى او انجام شد.(12)
* * *
6 ـ حج یک عبادت مهم انسان ساز
سفر حج، در حقیقت یک هجرت بزرگ است، یک سفر الهى است، یک میدان گسترده خودسازى و جهاد اکبر است.
مراسم حج، در واقع عبادتى را نشان مى دهد که عمیقاً با خاطره مجاهدات ابراهیم (علیه السلام) و فرزندش اسماعیل (علیه السلام) و همسرش هاجر آمیخته است، و ما اگر در مطالعات خود در مورد اسرار حج، از این نکته غفلت کنیم، بسیارى از مراسم آن به صورت معما در مى آید، آرى، کلید حل این معما توجه به این آمیختگى عمیق است.
هنگامى که در قربانگاه، در سرزمین منى مى آئیم، تعجب مى کنیم این همه قربانى براى چیست؟ اصولاً مگر ذبح حیوان مى تواند حلقه اى از مجموعه یک عبادت باشد؟!
اما هنگامى که مسأله قربانى ابراهیم(علیه السلام) را به خاطر مى آوریم که عزیزترین عزیزانش، و شیرین ترین ثمره عمرش را در این میدان در راه خدا ایثار کرد، و بعداً سنتى به عنوان قربانى در منى به وجود آمد، به فلسفه این کار پى مى بریم.
قربانى کردن، رمز گذشت از همه چیز در راه معبود است، قربانى کردن، مظهرى است براى تهى نمودن قلب از غیر یاد خدا، و هنگامى مى توان از این مناسک بهره تربیتى کافى گرفت که تمام صحنه ذبح اسماعیل(علیه السلام) و روحیات این پدر و پسر به هنگام قربانى، در نظر مجسم شود، و آن روحیات در وجود انسان پرتو افکن گردد.(13)
هنگامى که به سراغ جمرات (سه ستون سنگى مخصوصى که حُجّاج در مراسم حج آنها را سنگباران مى کنند و در هر بار هفت سنگ با مراسم مخصوص به آنها مى زنند) این معما در نظر ما خودنمائى مى کند که پرتاب این همه سنگ به یک ستون بى روح، چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟ و چه مشکلى را حل مى کند؟ اما هنگامى که به خاطر مى آوریم اینها یاد آور خاطره مبارزه ابراهیم(علیه السلام)قهرمان توحید با وسوسه هاى شیطان است که سه بار بر سر راه او ظاهر شد و تصمیم داشت او را در این میدان جهاد اکبر ، گرفتار سستى و تردید کند، و هر بار ابراهیم قهرمان(علیه السلام) او را با سنگ از خود دور ساخت، محتواى این مراسم روشن تر مى شود.
مفهوم این مراسم این است که همه شما نیز در طول عمر، در میدان جهاد اکبر، با وسوسه هاى شیاطین روبرو هستید، و تا آنها را سنگ سار نکنید و از خود نرانید پیروز نخواهید شد.
اگر انتظار دارید: خداوند بزرگ همان گونه که سلام بر ابراهیم(علیه السلام) فرستاده و مکتب و یاد او را جاودان نموده، به شما نظر لطف و مرحمتى کند، باید خط او را تداوم بخشید.
و یا هنگامى که به صفا و مروه مى آئیم و مى بینیم گروه، گروه مردم از این کوه کوچک به آن کوه کوچکتر مى روند، و از آنجا به این باز مى گردند، و بى آن که چیزى به دست آورده باشند، این عمل را تکرار مى کنند، گاه مى دوند، و گاه راه مى روند، مسلماً تعجب مى کنیم که این دیگر چه کارى است، و چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟!
اما هنگامى که به عقب بر مى گردیم، و داستان سعى و تلاش آن زن با ایمان هاجر را براى نجات جان فرزند شیرخوارش اسماعیل(علیه السلام) در آن بیابان خشک و سوزان، به خاطر مى آوریم، که چگونه بعد از این سعى و تلاش، خداوند او را به مقصدش رسانید، چشمه زمزم از زیر پاى نوزادش جوشیدن گرفت، ناگهان چرخ زمان به عقب بر مى گردد، پرده ها کنار مى رود، و خود را در آن لحظه در کنار هاجر مى بینیم، و با او در سعى و تلاشش همگام مى شویم که در راه خدا بى سعى و تلاش، کسى به جائى نمى رسد!
و به آسانى، مى توان از آنچه گفتیم، نتیجه گرفت که: حج را باید با این رموز تعلیم داد، و خاطرات ابراهیم(علیه السلام) و فرزند و همسرش را گام به گام تجسم بخشید، تا هم فلسفه آن درک شود و هم اثرات عمیق اخلاقى حج در نفوس حُجّاج پرتوافکن گرددکه بدون آن آثار، قشرى بیش نیست.
* * *
1 ـ تَلَّهُ از ماده تل در اصل به معنى مکان مرتفع است و تَلَّهُ لِلْجَبِینِ مفهومش این است که او را بر مکان مرتفعى به یک طرف صورت بر زمین افکند، جَبِین به معنى طرف صورت است، و دو طرف را جَبِینان مى گویند.
2 ـ تفسیر قرطبى و تفسیر روح البیان .
3 ـ صافات، آیه 112.
4 ـ تفسیر مجمع البیان ، ذیل آیات مورد بحث.
5 ـ نور الثقلین ، جلد 4، صفحه 421.
6 ـ نور الثقلین ، جلد 4، صفحه 422.
7 ـ براى اطلاع بیشتر از این روایات به تفسیر برهان ، جلد 4، صفحه 28 به بعد، و تفسیر نور الثقلین ، جلد 4، صفحه 420 به بعد مراجعه فرمائید.
8 ـ تورات ، سفر تکوین، فصل 22.
9 ـ جلد 9، صفحه 311 به بعد.
10 و 11 ـ تفسیر ابوالفتوح رازى ، جلد 9، صفحه 326 (ذیل آیات مورد بحث).
12 ـ تفسیر نور الثقلین ، جلد 4، صفحه 420، حدیث 68.
13 ـ متأسفانه مراسم قربانى در عصر و زمان ما به شکل نامطلوبى در آمده است که باید علماى اسلام در نجات آن بکوشند، در این زمینه و در زمینه فلسفه هاى مختلف حج بحث هاى مشروحى در جلد 14، از صفحه 74 تا 84 آورده ایم.
اکنون که تصحیح جدید این کتاب انجام مى گیرد، بر اثر فتواى این مرجع تقلید شیعیان و نویسنده این تفسیر که: قربانى مادام که تلف مى گردد و نمى توان از آن در حج بهره بردارى کرد، مسلمانان موظفند در شهرهاى خود قربانى کنند این مشکل تا حدود زیادى حل شده است.