فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا ۚ فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ ۖ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ(25)
ترجمه آیت الله مکارم شیرازی
ناگهان يکي از آن دو (زن) به سراغ او آمد در حالي که با نهايت حيا گام برميداشت، گفت: (پدرم
از تو دعوت ميکند تا مزد آب دادن (به گوسفندان) را که براي ما انجام دادي به تو بپردازد. ) هنگامي
که موسي نزد او [= شعيب] آمد و سرگذشت خود را شرح داد، گفت: (نترس، از قوم ظالم نجات يافتي!)
ترجمه آیت الله انصاری
پس يکي از آن دو [زن] در حالي که با حالت شرم و حيا گام برمي داشت، نزد او آمد [و] گفت: پدرم تو را مي طلبد تا پاداش اينکه [دام هاي] ما را آب دادي به تو بدهد. چون نزد او آمد و داستانش را بيان کرد، گفت: ديگر نترس که از آن گروه ستمکار نجات يافتي.
ترجمه دکتر فولادوند
پس يکى از آن دو زن -در حالى که به آزرم گام بر مىداشت- نزد وى آمد [و] گفت: «پدرم تو را مىطلبد تا تو را به پاداش آبدادن [گوسفندان] براى ما، مزد دهد.» و چون [موسى] نزد او آمد و سرگذشت [خود] را بر او حکايت کرد، [وى] گفت: «مترس که از گروه ستمگران نجات يافتى.»
تفسیر نمونه
#23