فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَآتَتْ كُلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ۖ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنْ هَٰذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ(31)
ترجمه آیت الله مکارم شیرازی
هنگامي که (همسر عزيز) از فکر آنها باخبر شد، به سراغشان فرستاد (و از آنها دعوت کرد)، و براي
آنها پشتي (گرانبها، و مجلس باشکوهي) فراهم ساخت، و به دست هر کدام، چاقويي (براي بريدن ميوه)
داد، و در اين موقع (به يوسف) گفت: (وارد مجلس آنان شو!) هنگامي که چشمشان به او افتاد، او را
بسيار بزرگ (و زيبا) شمردند، و (بيتوجه) دستهاي خود را بريدند، و گفتند: (منزه است خدا! اين بشر
نيست، اين يک فرشته بزرگوار است!)
ترجمه آیت الله انصاری
پس هنگامي که بانوي کاخ گفتارِ مکرآميز آنان را شنيد [براي آنکه به آنان ثابت کند که در اين رابطه، سخني نابجا دارند] به مهماني دعوتشان کرد، و براي آنان تکيه گاه آماده نمود و به هر يک از آنان [براي خوردن ميوه] کاردي داد و به يوسف گفت: به مجلس آنان در آي. هنگامي که او را ديدند به حقيقت در نظرشان بزرگ [و بسيار زيبا] يافتند و [از شدت شگفتي و حيرت به جاي ميوه] دست هايشان را بريدند و گفتند: حاشا که اين بشر باشد! او جز فرشته اي بزرگوار نيست.
ترجمه دکتر فولادوند
پس چون [همسر عزيز] از مکرشان اطلاع يافت، نزد آنان [کسى] فرستاد، و محفلى برايشان آماده ساخت، و به هر يک از آنان [ميوه و] کاردى داد و [به يوسف] گفت: «بر آنان درآى.» پس چون [زنان] او را ديدند، وى را بس شگرف يافتند و [از شدت هيجان] دستهاى خود را بريدند و گفتند: «منزه است خدا، اين بشر نيست، اين جز فرشتهاى بزرگوار نيست.»
تفسیر نمونه
#30