فَانْطَلَقَا حَتَّىٰ إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقَامَهُ ۖ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا(77)
ترجمه آیت الله مکارم شیرازی
باز به راه خود ادامه دادند تا به مردم قريهاي رسيدند، از آنان خواستند که به ايشان غذا دهند،
ولي آنان از مهمان کردنشان خودداري نمودند، (با اين حال) در آن جا ديواري يافتند که ميخواست فروريزد،
و (آن مرد عالم) آن را برپا داشت. (موسي) گفت: ((لااقل) ميخواستي در مقابل اين کار مزدي بگيري!)
ترجمه آیت الله انصاری
پس [هر دو] به راه افتادند تا هنگامي که به مردم شهري رسيدند، از مردمش خوراک خواستند و آنان از اينکه آن دو را مهمان کنند، خودداري کردند. پس در آن شهر، ديواري يافتند که مي خواست فرو ريزد، پس او آن را [به گونه اي] استوار کرد [که فرو نريزد]. موسي گفت: اگر مي خواستي براي تعمير آن ديوار، مزدي مي گرفتي [که براي خود خوراک فراهم آوريم.]
ترجمه دکتر فولادوند
پس رفتند تا به اهل قريهاى رسيدند. از مردم آنجا خوراکى خواستند، و[لى آنها] از مهمان نمودن آن دو خوددارى کردند. پس در آنجا ديوارى يافتند که مىخواست فرو ريزد، و [بنده ما] آن را استوار کرد. [موسى] گفت: «اگر مىخواستى [مىتوانستى] براى آن مزدى بگيرى.»
تفسیر نمونه
#71